
باورم نمیشه كه بلاخره تموم شد؛ یکی از من پرسید چه حسی داری مثل رهبر عظیم الشانمان!!! در هنگام ورود به ایران گفتم هیچ !به نظاره خودم اولش خیلی عجیب اومد ولی بعدش فهمیدم چرا. واقعیت اینه كه هیچ وقت فکر نکرم كه موفقیتهایی كه کسب کردم خیلی بزرگ یا مهم هستن . اونا کارهایی بودن كه باید انجامشون میدادم و دادم همین نه بیشتر .
از حالا نگرانی سفر منو گرفته : المسافر کالمجنون ! و نگرانی امتحان و نگرانی ...
من دارای نیروی تمایل به سکون خیلی بیشتر از افراد عادی هستم و معمولا از تغییر بیزارم حتا اگه به بهتر شدن منجر بشه و حالا دوباره سفرم شروع شد و من مسافرم . این تعلیق آزارم میده ولی میدونم كه از یک طرف بهش احتیاج دارم؛ آدم ماجراجوی درونم بهش نیازمنده . خیلی جالبه هر بار كه در زندگیم به جایی رفتم كه انتخابش نکردم یا دوستش نداشتم ، بهترین تجربه ها را کسب کردم .
اولش از طرحم كه رفتم شهرستان ، با چشمان اشکبار و با کلی شکایت كه من چرا باید از تهران برم ؛ من رفتم و از زمستان سرد اونجا دلتنگ ؛ اداره دارو با یک رئیس معروف به بدقلقی و اذیت کردن تمام طرحی ها؛ راستش را بگم اولش واقعا اذیت شدم ؛ صبحا میرفتم سر کاری كه مثل سربازی بود؛ نه حقوقی نه مزایایی نه احترامی . رئیس محترم حتا نمیذاشت بعد از ظهر ها برم کار کنم.ولی این قادر معرفت داشت كه سر راهش من رو بردارد و با هم بریم اداره . تو این مدت شروع کردیم با هم دوست شدن : اون عاشق موسیقی سنتی بود و من هم . آدم جالبی بود از خیلی جهات شخصیتش را تحسین میکردم و از خیلی جهات هم دوستش نداشتم : جمع اضداد
جز خاله هام و بچه هاشون تو ارومیه هیچ کس را نمیشناختم. نه میتونستم کلاس زبان آلمانیم رو كه تو تهران میرفتم برم ؛ نه هیچ کلاس ورزشی بعد از ظهرها باز بود . برای من كه عادت کرده بودم هر روز صبح برم از خونه بیرون و حداقل ۲-۳ تا کلاس مختلف در هفته برم خیلی سخت بود كه از ساعت 4 برم کنج خونه بشینم ! باید یک جوری خودم را سرگرم میکردم شروع کردم توی کیش زبان درس دادن كه عملا در راه خدا بود و برای وقت کشتن ؛ درس دادن خیلی انرژی میبرد ولی دوستش داشتم؛ من سطح متوسط درس میدادم و شاگردام بیشتر دانشجو یا دبیرستانی بودن. از بودن باهاشون لذت میبردم و فکر میکنم كه احساسمون متقابل بود ، زمستون و بهار رو این طوری گذروندم تا رسیدم به تابستون كه ۲ تا طرحی جدید از دانشگاه تبریز اومدن و به محض ورود خانوم مدیر اجازه دادن كه مشغول به کار بشن ! من را میگی آتیش گرفتم : بعد از ۸ ماه تحمل کردن و دندون روی جیگر گذاشتن میدیدم كه ظلم علی السویه هم بهمون نمیشه و همش به خاطره اینکه دوست خانوم مدیر احتیاج به ۲ تا مسول فنی داشتن . میتونستم از این تازه واردها متنفر بشم ولی میدونستم كه اونا تقصیری ندارن ، کم کم شروع کردیم با هم دوست شدن . یادش به خیر وقتی کسی تو اداره نبود یا خانوم دکتر ماموریت بود در را میبستیم؛ و تمرین رقص آذری میکردیم ؛ بچها تو تبریز رفت بودن کلاس رقص و به من یاد میدادن !
طرفای زمستون بود كه با یک گروه کوه نوردی آشنا شدم كه کل تجربه ام رو عوض کرد و با یک سری از بهترین آدمایی كه در طول زندگیم دیدم بر خورد کردم . یک زن و شوهر موسس این گروه بودن و چه آدمهای نازنین و دوست داشتنی ؛ چیزی كه ازشون تراوش میکرد خوبی بود و محبت و ملاحظه؛ بدون خودخواهی های معمول .
جلسه اول کوهنوردی رو اصلا فراموش نمیکنم من از بلندی وحشت دارم ولی عاشق چالش هستم و چه چالشی از این بهتر ! وقتی برگشتم خونه این قدر خسته بودم كه مثل پلنگ صورتی از پلهای خونه خاله ام میخزیدم و بالا میرفتم تا به طبقه دوم برسم ؛ ولی بعد از اون حتا یک جمه هم کوه رفتنم ترک نشد: حتا فکر کردن به خاطرات اون موقع لبخند میاره روی لبهام :). یک سال و نیم از طرحم گذشت در حالی كه احترام ریسم و همکارهام رو برای کارم داشتم و کلی تجربه جالب از نظر کاری : از بیمارستان روانپزشکی تا بازرسی داروخانه ها در شهرهای مختلف _ و چه فرصت خوبی برای دیدن آثار باستانی مثل قرا کلیسا تو ماکو ، آتشکده آذر گشسب تو تکاب ، آبشار شلماش تو سردشت و ..._ ، از ترجمه و نوشتن "Mini Review " تا سخنرانی برای بچها ی دبیرستانی و معلمها راجع به داروهای روانگردان و سو مصرف مواد تا کار کردن در داروخانه هلال احمر كه یکی از بهترین تجربهای کار کردنم در داروخانه بود. شاید همون باعث شد كه برای همیشه دور PhD خوندن رو خط بکشم و بعدش داروخانه کار کنم .
از ارومیه برگشتم با چشمان اشکبار برای همه دوستام ،برای تمام تجربیات خوب کاری و اعتماد به نفسی كه به کار خودم پیدا کردم و برای تمام لحظات خوشی كه با خاله هام و پسر خاله و دختر خالم گذروندم .
و حالا در مورد این شهر کوچک كه کمتر از ۲ هفته دیگر باید ترکش کنم، از یک نظر احساس مشابهی دارم : هر کجا هستم باشم آسمان مال من است: روزی كه اینجا اومدم هیچ جا و هیچ کس رو نمیشناختم و بدتر از اون همون روز در اولین تجربه رانندگی طولانی مدت یک تصادف حسابی کردم كه حسابی سرویس شدم . با صاحبخانه ام هم فقط با تلفن حرف زده بودم و نمیدونستم خونه ای كه قرار هست برم چه جور جایی هست همه چیز برام ناشناخته بود؛ حالا كه فکرش میکنم خوشحالم كه این کار را کردم ؛ زندگی واقعی من اینجا از لحضه ای شروع شد كه تنهای تنها توی یک جای کاملا ناشناخته شروع کردم به کار . و حالا كه دارم این مکان رو ترک میکنم میتونم بگم كه به خودم افتخار میکنم بابت تمام چالشهای كه پشت سر گذاشتم ؛ بابت تمام روزهای كه از دلتنگی و تنهایی اشک ریختم و دعا کردم كه خدا بهم صبر و تحمل بده و بابت تمام شبهای كه با درد پا و خستگی به خواب رفتم و بابت تمام آدم هایی كه بهشون کمک کردم ، کسایی كه باهاشون دوست شدم، آدمهاای كه خودم را مجبور کردم كه باهاشون بسازم و تحملشون کنم و پیرزن و پیرمردهایی كه بهشون گوش دادم و گاهی باهاشون همدردی کردم. و خوشحال هستم بابت تمام چیزهایی كه یاد گرفتم ، کتابایی كه خوندم ، جاهایی كه رفتم فیلمهای كه دیدم و تمام وقتی كه تنها تونستم فکر کنم به خودم، به زندگیم، به اینکه چقدر وجود مادرم و فامیل برام مهمن، به اینکه بعضی چیزها تو زندگی ارزششون خیلی بیشتر از اونی كه فکرش میکنیم در حالی كه چیزهای دیگه اون اون اهمیتی رو كه براشون قائل هستیم ندارن. به اینکه هر آدمی احتیاج داره با گاهی با خودش خلوت کنه و برگرده به راهی كه طی کرده نگاه کنه تا نیرو بگیره برای ادامه سفر ...
5 comments:
salam
khob ma ye kam ziadi shabihe hamim, joz inke man hargez ghadre to poshtekar nadaram, leza ba hame sellul ham khsoh hal mand shodam, zogh marg shdam, khosh halam ke miri safar& nemigam jaye mano khali kon, chon man oonjam, khodam midoonam..
Sara joonam,
binahayat khoshhalam... barat behtarin ha ro arezoo mikonam... ye faale haafez be yadet gereftam va dar kamaale naa baavari esmet ro dar faali ke barat gerefte boodam didam... man taa haala nemidunestam ke Hafez az esme sara dar ghazalesh estefade karde ... man ke kolli azash lezzat bordam... omidvaram ke to ham khoshet biad ...
delam barat tang shode dooste azizam...
inam az faali ke goftam:
رونق عهد شباب است دگر بستان را میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در ميخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم اين قوم که بر دردکشان میخندند در سر کار خرابات کنند ايمان را
يار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزوير مکن چون دگران قرآن را
salam sara joon tabrik megham khili khosh hal shodam keh in doreh ro tamom kardi va bazam tabrik megam keh tonesti mano az roo bebari mesleh inkeh tanhaee alaveh bar chizaee keh to'' karamoozi tamom shod'' gofteh boodi zoogo negareshetam behtar kardeh kam kam dari ye nevisandeh chireh dast meshi!! behar hal besabraneh montazereh omadanet hasteem.
dooset dareem
نازی عزیزم ، من همیشه وجودت را اینجا حس میکنم تو نوشتت، و تو دوستی قدیمی و عمیقی كه فاصله ها رو پر میکنه
و مریم جونم چقدر ممنونم بابت فال بینظیری كه برام گرفتی ؛ چقدر بهم چسبید و بهم روحیه داد
و سامان جان سپاسگزارم كه افتخار دادید به من و کامنت گذاشتید :)
Saraye aziam, tabrik baraye yek payane porbar va yek shorooe tazeh.
afarin be inhame eposhtkar o sabret. omidvaram morattab khabarhaye khoob azat beshnavim, va har rooz o har rooz dar teye masiri ke ba sakhtie ziad bedastesh avordi movaffagh o pishro bashi.boos,Sara
Post a Comment