Sunday, June 16, 2013

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که "یاران"ببرندت از یاد*

و من این بار جدی جدی برگشتم و شدم همون دختر خوشحال و خوشبین و شنگول منگول قبلی و اینقدر از اینکه خود قدیمامو پیدا کردم لذت میبرم  که حد و حساب نداره . انگار  عینک کبود جلوی چشمم کنار رفته و دنیا برام شفاف شده . این قدر حس  خوبیه که  نمیتوانم توصیفش کنم  . دارم از مصاحبت سارا ی گم شده قبلی که تقریبا ٢ سال ازش محروم بودم لذت میبرم و تازه حالا میفهمم که چه کیفی داره با خودم حال کردن !!!!
خلاصه حال ما اینطوری خوب شد که بعد از ٦-٧ ماه قرص اعصاب خوردن پا شدم و رفتم ایران پهلوی اهل و عیال  و به جرات میتونم بگم که این سفر بهترین تصمیمی بود که در سراسر زندگیم گرفتم . رفتم اونجا و دیدم که هنوز یاران از من یاد میکنند رفتم اونجا و خندهای خوشحاله مانی ، درد دلهای شبانه خاله مریم و جوکهای بامزه سامان رو شنیدم . رفتم اونجا و غذای مامان پز و خاله پز رو که با عشق و مهربانی پخته شده مز مزه کردم و احساس کردم هنوز یک سری آدم به اندازه انگشتهای دو دست وجود دارند که برای من از هر چیزی مهم ترند و من هم برای اونها از هر کسی مهمتر . رفتم اونجا و روحم  تازه شد و برگشتم :  مامان 
سامان مریم مانی خالها عمه نازی   عسل دوستون دارم و از ته قلب  ازتون ممنونم که فرشته نجات من شدین
* از  فاضل نظری 

2 comments:

namnam said...

بنده به خودم تبریک میگم که بلاگت با فیلتر شکن بالاخره باز شد

Maryam said...

I am really happy for you my darling :-*