Sunday, April 26, 2015

من ديگر هيچ وقت ماهي قرمز عيدانه نمى گيرم

درست ٤ روز پيش پسركم رفت و منو تنها گذاشت. تازه شروع كرده بودم باهاش حرف زدن، تازه مى خواستم  براش كتاب
بخونم، شعر بخونم برقصم، اما فرصت ما با هم كوتاه بود، كوتاه تَر إز اينكه بهش بگم چقدر دوستش دارم، كوتاه تراز اينكه لگدهاشو حس كنم،  و اما حالا فكر مي كنم فرصتهاى ما در زندگى هميشه كوتاه است، وفتن پسركم برأى من درس بزرگي بود، براى نخستين بار صاحب فرزند شدم و إز دستش دادم. حس ميكنم سالها پيرتر  شدم 
دلم نميخواهد پسركم را فراموش كنم اما اگر تمام تلاشم را براى اين
كار  نكنم ديوانه مى شوم. كاش مى شد زمان را به بك ماه قبل برگردانم و پرم را  ح

No comments: