Wednesday, April 20, 2016

دو شادمان در تهران

ديروز رفتيم تهران گردي، تور كتابفروشى هاى ميدان انقلاب با راهنمايي نازى بانو، مامان نگران بود كه من حالا توريست شده ام و رفت و آمد و ترافيك تهران را مثل يك تهرانى تاب نمى آورم. و اما من سرشار بودم از شور نوستالژى و ديدن دوست قديميم و تجديد عهد با سرگرمى مورد علاقه ام كتاب. من زودتر رسيدم ميدون انقلاب و مشغول رصد كردن مكان و مردم درونش. چقدر حس خوبى بود كه همه فارسى حرف مى زدند، چند دقيقه بعد نازى رسيد و ما شروع كرديم به كتابفروشى گردى. همين طور كه راه مى كرديم من با خودم فكر مى كردم كه گويا اين زمان طولانى نگذشته ومن همچنان ساراى ٢٠ و اندى ساله خوشحال هستم كه عاشق پرسه زدن  و تماشاى كتابهاست. راسته كتابفروشى ها كه تمام شد نازى كه دوست شكموشو مى شناسه منو برد اون طرف خيابون كه يك قنادى شيك و پيك به همراه كافى شاپ بود . القصه بعدش ما از خيابان ٣٠ تير سر درآورديم كه پر از مغازه هاى قديمى و همچنين موزه  آبگينه بود

3 comments:

paymane said...

یک نفر در یکی از شهرهای ایران، لب دریا یا شاید کنار کویر این شعر را برای ما کوچندگان زمزمه می کند:

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!



امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

me said...

بسيار زيبا. متشكرم

Soheilanj said...

How many times I have passed this squire. Reading your post brought me back to the old memories passing this squire every day coming back form school. Envy you that, you had another chance to be there. Hope for a day we go there together?