Tuesday, December 29, 2009

عاشورای نازی

این مطلب نوشته نازی است قدیمیترین دوستم و با اجازش میخواهم بقیه دوستهایم هم ببینند ؛ چون یک مطلبه دسته اول هاست از اون چیزی که داره تو ایران اتفاق میوفته :


ساعت دو بامداد. خوابم نمی برد. صدای همهمه در گوشم می پیچد. صدای موتوری که رد می شود، آشفته ترم می کند. غلت می زنم ولی.. فایده نمی کند.
*
همهمه بیشتر می شود. می دوم به سمت پنجره. صدای فریاد و شعار چهره های پنهان. شال بسته اند و ماسک، بعضی ها هم با چهره های باز داد می کشند. باز کسی داد می کشد. یاد جوانکی می افتم که چند ماه پیش داد می کشید و فرار می کرد. یاد همه آنها که روی همین آسفالت کتک خوردند، یاد خودم که هیچ کاری از دستم بر نیامد. صدای بوق لحظه ای قطع نمی شود. دسته های ده تایی و صدتایی آدم ها می روند بالا، سه چهار تا بسیجی می آیند پایین. یکی صدا می زند: حاجی.. و من می ترسم.
*
حاجی همسایه دوتا آن طرف تر بود. همسایه آن طرف تر از جناب سرهنگ. مرد موسفید مهربانی که همیشه لبخند می زد. خانمش همیشه آب نبات توی جیبش داشت. حاجی مرد محترمی بود در بچگی های من. به من آموخته بودند همسایه محترم است و حاج آقا مردی است که باید همیشه مورد احترام باشد. بین خانه ما و حاجی، خانه جناب سرهنگ بود. جناب سرهنگ همسایه را دوست داشتم، به خاطر مهربانی اش، وقتی بعد از مدرسه دنبال ما می آمد اجازه داشتیم توی ماشینش شیطنت کنیم، سه تایی اصرار می کردیم برای مان آواز بخواند، آوازش را دوست داشتم، و روکش های نرم و سفید و پشمالوی ماشینش را، و دوربین شکارش را که با آن می شد سیصد متر آن طرف تر را هم دید، تنظیمش می کرد و می گذاشت فقط خیابان را ببینیم، و بعد، به خاطر اینکه بابای سارا بود. آن وقت ها همه چیز با الان فرق داشت، آن وقت ها همه مهربان بودند، سرهنگ ها، حاجی ها.
*
لباس می پوشم. همسایه طبقه پایین را.. چه کنم؟ به نظر بسیجی است. می دانم. چیزی ته دلم وول می خورد. لباس می پوشم و توی پله جلوی در خانه اش " و جعلنا.." می خوانم و رد می شوم، می دوم تا دم در و بعد خیابان. شلوغ است. می ایستم به نگاه کردن که کدام طرف بروم. آقایی که نشسته روی پله، می خندد: آن طرف شلوغ تر است. خیابان بسته است و بوق اعتراضی ماشین ها بلند، مردم به سمت همه طرف در راه پیمایی، ستون دود از سمت پل حافظ به آسمان می رود. من یادم نیست امروز چندم چه سالی است، همه چیز شبیه 21 بهمن 57 است، من این را توی کتاب ها خوانده ام.
*
زمستانها کتاب را روی زمین، کنار در خانه، در مدرسه مبادله می کردیم. تابستان ها می رفتیم توی زیرزمین ها. زیرزمین مرتب خانه سارا یک تخت داشت و چندتا صندلی بود و کتابخانه مادرش. ما می نشستیم و کتاب می خواندیم و در مورد کتابها حرف می زدیم. سارا ادبیات روسیه می خواند که من حوصله اش را نداشتم و من عاشق ناپلئون و شعر و ادبیات رمانتیک بودم که سارا معمولن به آن علاقه ای نشان نمی داد. بحث هایی می کردیم توی آن زیرزمین ها.. در حالی که هم سن و سال هایمان همان وقتها داشتند خاک بازی می کردند، توی کوچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند و دنیا برایشان هفت تا تیله بود. فقط دوازده سالمان بود. در زیرزمین خانه ما جای نشستن نبود، دوره مجله های عموی روزنامه نگار من، از کف تا سقف، در مساحتی شاید دو برابر زیرزمین خانه سارا، نگاهشان را از زیر خروارها خاک می دوختند به آدم. و من که این انبوه را تازه کشف کرده بودم، اول خودم رفتم سروقتشان و بعد سارا هم شریک شد. بی اجازه پدر، که بی شک اگر می دانست اجازه نمی داد یک موش کتاب، امانتی های برادرش را از هم بپاشد. مجله را که باز می کردم، ورق زرد صدا می داد تِق!!! و برای همیشه جدا می شد. وقتی همه مجله را می خواندم بقایای مجله شامل یک مشت خرده کاغذ بود که به راحتی در یک مشت جا می گرفت. و اینطوری بود که من مجله های هم سن مادر و بعد هم سن پدرم را خواندم، خیلی مسن تر حتا، پیش از شهریور 1320 را. توی همان زیرزمین ها. این وضع شبیه همان هاست، و ما چقدر تکراری هستیم، انقلاب فرانسه شاید این قدر تکراری نباشد، ما اما دوره می شویم، در شهریور 20، در مرداد 32 ، و حتا سالها پس از آن.
*
به سمت چهارراه ولی عصر می روم، اوضاع به هم ریخته است و شلوغ تر به نظر می آید. شاید دویست تا موتور سوار، از همان سیاه پوشها، سوار موتور های قرمز ایستاده اند رو به شرق. یکی با لباس شخصی سرم داد می کشد: خانوم واینستا برو تا کتک نخوردی! نیم متر کابل توی دستش تکان می خورد. بیشتر از صد و پنجاه کیلوست. سبیلش شبیه عکس ناصرالدینشاه روی قلیان عتیقه تاقچه مطب باباست. هوار می کشد و خیالاتم را می پراند: خانوم برو واینستا.. خودم را می کشم پشت درخت قطور خیابان ولی عصر، نگاه می کنم به موتوری ها، که واقعن می توانند آدم بکشند امروز، نگاه می کنم به دود، صدای نخراشیده یک گنده لات گوشم را می آزارد: این اغتشاشگرها.. من اغتشاشگر نیستم. هیچکس اغتشاشگر نیست. اما می توانم اغتشاشگر هم باشم. دردم می آید که یک خرس گنده کثیف بی سواد که حتا نمی تواند اسمش را بنویسد به من حرف های بد بزند. ماشین های سیاه می آیند، تند و پشت سر هم، توی هر کدام ده تا سیاه پوش. من می دوم به سمت بالا، کوچه پس کوچه هایی که می شناسم، هنوز سیصد متر از خانه مان دور نشده ام. کمی بالاتر، سر بزرگمهر، روبروی دانشگاه هنر، ملت خیابان را بسته اند، پیاده رو را هم، سطل های زباله را کج کرده اند و یکی را آتش زده اند. خوشم نمی  آید. قرار نیست ما حمله کنیم. دفاع اما لازم است. شعار می دهند. من می دانم که پلیس اگر بخواهد حمله کند، از پشت می تواند. اینها ولی نمی دانند. اینجا را نمی شناسند. آخر یکی می رود و سنگ و گچ می آورد و راه خیابان رشت را هم مسدود می کند. خیلی هستند، شاید پنج هزار نفر یا بیشتر. شعارها بالا می گیرد، سیاه پوشها رو می کنند به این سمت، من هم راه می افتم از بین جماعت، از میان وسایل بنایی، سنگ چیده اند کف خیابان که راه موتورها مسدود باشد و آسفالت سنگفرشی است پر از پستی بلندی های قلوه سنگ ها. من فلسطینی نیستم. من شهرم را اینطور دوست ندارم. خنده ام می گیرد: این محله تا اطلاع ثانوی حتا یک سطل زباله ندارد. هن هن کنان می رسم به خانه، در را باز می کنم و می بندم. پشت در شروع می کنم به سرفه کردن.
*
بالای خیابان هیچکس نیست. مامان می گوید: خدا بچه ها رو حفظ کنه! عصبانی می شوم که اگر هر مادری همین را می گفت خیابان ها خالی بود. غذای نذری آورده اند، اشتها ندارم، لیوان چای ام که تمام می شود دوباره لباس می پوشم. جوجو همراه من راه می افتد. بابا می گوید: من کار دارم باهاتون، بیرون نرید! می گویم پدر! الان نه! برمی گردم، لطفن صبر کن. توی جیبم چیزی اذیتم می کند، یادم می آید جعبه کبریتی است که برداشته ام، آدم باید فکر همه جا را کرده باشد.
وایستین منم بیام را مامان می گوید. بابا با همان نگاه های منطقی محتاطانه مخصوص پیرمردها، مخصوص پزشک ها، مخصوص خودش نگاه می کند. من می خندم. دیگر درباره انقلاب بحث نمی کنیم. نتیجه ندارد. من با صلح طلبی محض و – به قول بابا- اطلاعات کم و غلط فکر می کنم آن انقلاب لازم نبود، بابا سعی دارد به من بفهماند که آن انقلاب قرار نبود آن طوری بشود که شد. زنگ در زده می شود، دوست برادرم، برادر کوچکتر من است. پدرش را گم کرده ولی هنوز توی خیابان است. با هم راه می افتیم. خیابان خلوت تر، مشکوک تر، ترسناک تر است. تقاطع انقلاب، روبروی فلسطین جنوبی، پنجاه نفر بسیجی ایستاده اند با همین قدر زن های چادری. در حمایت از رهبر شعار می دهند. من نگاه می کنم به جوجو، می گویم: بیاین بریم. اینا تماشا ندارن که! یکی از بین آن همه بسیجی ما را صدا می زند: بیاین خواهرا، برادرا، جزو خوارج نباشین! زیرلب می گویم: قیافه تو به سران خوارج  شبیه تره! علی آستینم را می کشد که هیس! همه آهسته فحش می دهند. آدم وقتی هیچ کاری از دستش برنیاید توهین می کند.
یک زن چادری از راه می رسد و می گوید: خواهر! برو! درگیری می شه! جواب می دهم که اولن شما خواهر من نیستی، بعد هم من فقط نگاه می کنم، همین! ایستاده ایم فقط. پنجاه نفریم شاید. تا چهارراه ولی عصر و سر وصال هیچکس نیست. و ناگهان..
صدای موتوری ها می آید. من از صدایشان می ترسم. برمی گردم و می بینم در همه عرض خیابان هستند. موتورهای قرمز با سوار های سیاه پوش از راه می رسند، جوانکی می دود بین جمع، و سوارها پیاده می شوند، من نگاه می کنم به آنها که از موتور پیاده می شوند، به جیبهایشان که تویش چیزی هست ولی نمی دانم چه، به کمرهایشان.. من اسم خودم هم یادم رفته، من هیچ نمی دانم. من تجربه مبارزه کردن را ندارم. با باتون می ریزند ومن حتا تکان نمی توانم بخورم، خشکم زده بین آدمهایی که.. دارند باتون می خورند، با ضربه باتون خون از سر یکی می ریزد توی صورتش، من می چرخم به سمت صدا، و با سر به جوانکی که دنبالش می کنند اشاره می کنم برود بین داربست های بنایی که کمتر ضربه باتون بخورد، از همه طرف باتون می بارد، انگار رقصی است که در میانه آن گیر کرده ام، دلم به درد می آید از ضربه سهمگین باتون به پای این، به کمر آن، و منتظرم راستش.. منتظرم که یکی از همین ضربه ها نقش زمینم کند، دست و پاهایم اما به اختیار من نیستند، نمی دانم باید چه کار کنم، مادرم، برادرم، علی، همه مادرانم، همه برادرانم..   
صدای شلیک می آید، جیغ ناتمامی و صدای شعار بلند می شود: می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت. حتا با دست خالی؟ من که به سمت صدا می چرخم، فقط چند سانتی متر آن طرف تر پشت کت نخودی رنگ یک مرد خیس می شود، رد نگاهم دنبال دلیل می گردد و می رسد به لوله اسلحه ای است که اگر شلیک کند من هم.. هیچی به ذهنم نمی آید. نگاهم از لوله اسحله می خزد و تا صورت سرباز بالا می آید و باز می سُرد پایین روی لوله. ذهنم خالی است. دعایی، سفارشی، آرزویی.. هیچی. روبروی اسلحه حتا خدایم را نمی شناسم. حتا بلد نیستم صدایش کنم. میان آنهمه شلوغی حتا نمی دانم چطور از خدا بخواهم مانع کتک خوردن آن جوان، و مردن این یکی بشود، اصلن یادم نیست از خدا. البته به اینها بعدن فکر می کنم. آن دقیقه فقط مات مانده ام به لوله اسلحه و جوجو که هلم می دهد تازه می فهمم باید بدوم. پا ندارم. انگار دو تکه چوب. نگاهم دنبال بقیه می چرخد، از بین ملتی که می خواهند و نمی توانند مانع کتک خوردن دیگران بشوند می گریزم. همه می گریزند، این گریز اما از ترس نیست. یکی که سرش به ضرب باتون شکافته گیج می خورد و دستش را می گیرد به داربست کنار پیاده رو. دوتا پیرمرد می دوند و زیربغل جوان را می گیرند و او را کشان کشان می برند. آن یکی مرتب فحشش می دهد: نمی فهمی دیگه.. نگفتم نیا بیرون؟ جوان بسیجی با دیدن این منظره عقب عقب می رود و بر می گردد پیش ماشین پلیس. بیرون حلقه باتون و اسلحه، دوتا موتوری از توی خیابان می آیند توی پیاده رو، بدوبیراه می گویند و چند سانتی متری ما ترمز می کنند. من می ترسم. از توی چشمهایشان جانوری به من نگاه می کند. فقط می خواهند اذیت کنند. صاف می ایستم و زل می زنم توی چشمهای راننده موتور. پیش خودم فکر می کنم که من فکر می کنم تو رای مرا دزدیده ای پس اعتراض می کنم. تو هم فکر می کنی من اشتباه می کنم و به بودن من اعتراض داری. تا اینجا مساوی. اما بعد، تو اسلحه داری و من دستهایم خالی است. اما خیابان مال هردوی ماست. از این منطق و بی منطقی موتور سوار خنده ام می گیرد ولی می دانم اگر بخندم اوضاع بدتر می شود. خنده ام را قورت می دهم و سفت می ایستم. من بزدل نیستم. جرمی نکرده ام. و تو شپشوی کثیف صد کیلویی اگر اسلحه نداشتی.. اگر چاقو نداشتی.. اگر توانایی کشتن دیگران را نداشتی از من پنجاه کیلویی می ترسیدی.. الان هم می ترسی. به خودم می گویم قوی باش بچه! و می ایستم در سکوت. همه خشمم را می ریزم در چشمهایم و نگاهش می کنم. می دانم که اگر پیاده شود.. فقط قطر بازویش از دور ران پای من بیشتر است.. اگر باتون داشته باشد.. اما پدر مرا سرافراز بزرگ کرده، آدم می تواند سربلند کتک بخورد. من می ایستم و او.. می رود. سر موتورش را کج می کند و بدوبیراه گویان می رود تا در رقص باتون شرکت کند. و من خوشحال، می دوم تا برسم به بقیه.
آن پیرمردها را باز می بینیم. می ایستیم و حال پسرشان را می پرسیم. می خندند: پسر ما؟ می گوییم همان که باتون خورد و زخمی شد. بلند تر می خندند: پسر ما نبود.. دیدیم اگر دیر بجنبیم جوان مردم را می برند.. گفتیم نجاتش بدهیم.. بردیم رساندیم خانه اش.. زخمش عمیق نبود.. . اشک توی چشمهایم حلقه می زند. این مردم شرف پیروز شدن را دارند.
در راه از زمین قلوه سنگی بر می دارم، اندازه دست من است، مشتم را که ببندم توی دستم جا می گیرد. فکر می کنم به کتاب "هرکس باید سنگی داشته باشد". صدای بقیه را می شنوم: این چیه؟ بندازش بابا! به چه کارت می آد این؟ سنگم را می اندازه زمین و فکر می کنم به اینکه آدم اگر مجبور شود چه کارها که نمی کند. زن دست مردی را که می لنگد سفت گرفته است. می پرسیم اگر چیزی لازم دارند خانه ما نزدیک است. تشکر می کنند و می روند. از روبرو هر که می آید مثل ما خاکی است یا می لنگد اما لبخند می زند. امروز لبخند زبان مشترک همه ماست.
سر بلوار کشاورز، ملت ایستاده اند و پلیسها کمی دورتر، و کسی که پیش از رسیدن ما زخمی شده روی زمین است. من خوب می دانم که هرچیزی بهایی دارد که باید پرداخت، اما بهایش گران است، نمی ارزد، به قیمت جان آدمها نمی ارزد. اردی بهشتی ها ممکن است بتوانند از ورای صدها سال عاشق نبوغ ناپلئون باشند، خونریزی را اما تاب ندارند، به هیچ دلیلی. هجوم دوباره موتور سوارها، ترس لوله سیاه اسلحه چند دقیقه پیش را به یادم می آورد و می دویم. می دویم تا خانه. در را که پشت سرم می بندم، دیگر پایم تاب ایستادن ندارد، می نشینم روی زمین. جوجو می خندد. علی نمی دانم کی رفته است، امروز همه برادر منند، علی و غیر علی ندارد.
بیحال، می آیم بالا، موبایل ها از صبح قطع شده، می نشینم به احوال پرسی آنها که می دانستم می روند خیابان. در این بین، بعضی هایشان تلفن می کنند از این طرف و آن طرف: قیامته خیابون آذربایجان!، شما خوبین؟، تجریشیم ما الان!، رفتیم خونه عمه، نمی شد بیایم بیرون، وضع اطراف پل حافظ خرابه! از خیابان صدای خنده می آید، خودم را می رسانم پای پنجره، و عبور ارتش پیروزی را می بینم که لبخند به لب در حال عبورند. وانت های متعدد و تیربار های پشت وانت و تیربارچی خندان.. . انگار نفسم از اعماق زمین بیرون می آید می خزم تا تخت، و پهن می شوم و تازه یادم می آید از لوله سیاه اسلحه.. که اگر مرده بودم.. که آرزوهایم.. که آنها که دوستشان دارم.. که آنها که دوستم دارند.. و خوشحال می شوم که اگرچه دور از دوستانم، کار نصفه ای ندارم و حرف نگفته ای. لبخند می زنم ولی پیشانی ام داغ می شود.
لوموند چهارتا کشته را تا عصر امروز تایید کرده، و اینترنت قطع شده، فرانس 24 کشته ها را بیشتر تخمین می زند، موبایل نداریم. شب، تبدار، سوار ماشین می شوم و با جوجو می رویم سر وقت استادمان که تازه از سفر آمده. میله های مسیر ویژه خیابان آزادی روبروی وزارت کار کنده شده، شاید پنجاه متر. فنس های کنار باغچه ها هم. ماشین های شهرداری ایستاده اند به جوش دادن میله ها، به جمع آوری آشغال و سنگ و پاره آجر. می خندم. می ارزد.
*
بیدار می شوم، چراغ خواب روشن است و هیچ همهمه ای نیست.

تهران - عاشورای 88

No comments: