امروز کریسمس هستش و من اینجا توی این خونه جدید بیشتر از همیشه خودم رو یک غریبه حس میکنم. احساس میکنم تمام تلاشم برای اینکه این فرهنگ رو درک کنم و بفهمم موفقیت آمیز هستش ؛ فقط یک مشکل دارم : نمیتونم ازش لذت ببرم :)
روزی که داشتم اینجا میومدم پر بودم از نشاط و شور ماجراجویی : داشتن تجربه های جدید ، دیدن فرهنگهای متفاوت، چشیدن طعم زندگی به تنهایی ، استقلال، پیشرفت شغلی و علمی ،.......
هنوز هم همه این چیزهایی که گفتم برام مهم هستن هنوز هم پرم از خوشبینی به آینده و به آدم ها ،فقط بدیش اینه که خسته شدم از داشتن همیشگی احساس غریبگی ! از اینکه همیشه فکر کنم که "این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست "، از تنهایی ؛ از اینکه چو تخت پاره بر موج رها باشم-و چقدر جالبه که به خاطره همین دلیل اینجا هستم-،از اینکه آدمهائی که دوستشون دارم فرسنگها با من فاصله دارند .
هرگز فکر نمیکردم که این قدر دچار بیماری نوستالگیا بشم ؛ هیچ وقت این انتظار رو نداشتم از خودم ؛ من موجود مستقل همیشه خوشحال . گاهی وقت ها از خودم متعجب میشم؛ انگار اون سارای شاداب رو توی ایران جا گذاشتم و اومدم اینجا تا شبیه آدمی بشم که هیچ وقت فکرشو نکرده بودم .
و تمامه این حس دلتنگیم با خوندن پیغام برادرم شروع شد که نوشته بود خاله ایران برای روز عاشورا حلیم پخته و سهم منو کنار گذاشته و من غرق این پندارم که دنیا چه جای عجیبی هست در یک روز مردم جشن کریستمس میگیرند و در همان روز منتها در آن سوی دنیا مردم عزاداری امام حسین رو برگزار میکنند و ........
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment