خدا بیامرزد پدرم را، بعد از نمازش همون طور که دو زانو نشسته بود روی سجاده اشعار شاعران بزرگ رو در مدح و ثنای پروردگار میخواند، و من چقدر دوست داشتم این مناجات زیبا را که که اون از حفظ میخواند.
الهی عذر ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر
الهی عذر ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر
الهی همه عمر بر باد کردیم و بر تن خود بیداد کردیم و شیطان لعین را شاد کردیم ، بود و نبود ما یکسان ، از غم ما را به شادی رسان
الهی ترسانم از بدی خود، بیامرز مرا به خوبی خود
الهی از پیش خطر واز پس راهم نیست دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست
الهی اگر چه طاعت بسی ندارم در دو جهان جز تو کسی ندارم
الهی دانایی ده که از راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم
الهی دلی ده که در شکر تو جان بازم و جانی ده که کار آن جهان سازیم
الهی دستم گیر که دست آویز ندارم ، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم
الهی یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده که پرنده حرص ما باز نشود و چشم امید ما جز بر روی تو باز نشود
الهی مگوی که چه آورده اید که درویشانیم و مپرس که چه کرده اید که رسوایانیم
الهی نگاهدار تا پشیمان نشویم و به راه آر که سرگردان نشویم
الهی تو بساز که دیگران ندانند و تو نواز که دیگران نتوانند
الهی بساز کار من و منگر به کردار من
الهی همه میخواهند که در تو نگرند و عبدلله میخواهد که تو در او نگری
الهی حجابها را از راه بردار و ما را به ما مگذار
الهی همه از تو ترسند و عبدالله از خود ، چرا که از تو همه نیکی آید و از عبدالله همه بدی
الهی چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم
الهی به حرمت آن نام که آنی و به حرمت آن صفات که چنانی به فریادم رس که میتوانی
الهی کار نه به رنگ و پوست است که به عنایت دوست است
الهی چه کنم تا تو را شایم و خون دل از دیده بپالایم
الهی هر روز که بر میاید ناکس ترم و چندان که پیش میرود وا پس ترم
مناجات نامه از خواجه عبدالله انصاری
No comments:
Post a Comment