Tuesday, July 20, 2010

شیرین

امروز عقد شیرین هست، دختر خاله یکی یکدونم . حالا زنگ زدم خونه خالم همه اونجا بودن ، برادرم ، زنش ، مامان، خاله ها ، دایی، پسر داییها. و من چه قدر دلم میخواست که اونجا پهلوشون باشم و نیستم . با خودم داشتم فکر میکردم که کم کم دارم تبدیل به یک موجود فراموش شده میشم ، به قول سارا دوستم چند سال دیگه که دختر شیرین متولد شد فقط تبدیل میشم به یک اسم در خاطر اون نه چیز دیگه .
یک عالمه کتاب از کتابخونه گرفتم که باید بخونم و کلی فیلم، من بلدم چه جوری خودم رو سرگرم کنم و خوشحال باشم ، باید بلد باشم .........

3 comments:

namnam said...

مگه تو قراره تا تولد دختر شیرین بمونی اونجا؟!

namnam said...

عکست تازه باز شد خیلی باحالن، هم اون جوجوهه روی سیم، هم اون خانومه کوچولو اون بالا

me said...

مرسی نازی جون بابت حسن نظر و تعریف :)