جوجوي من رفت ولي تاج نامرييشو توي من جا گذاشت. من هميشه فلسفه احساسي زندگيم همه يا هيچ بوده هر قدر كه بقيه زندگيم را با قدمهاي حساب شده عقلي برداشتم. اين همه يا هيچ باعث شد كه در قسمت اعظم زندگيم با قارچهاي غربت تنها باشم چرا كه به آدمهاي نيم بند و دوستيهاي نيم بند معتقد نيستم، البته از سر ناچاري و نياز اجتماعى دوستيهاى نيم بند كه من اسمشون را دارونما مي گذارم درمان موقت درد هستند اما من به خودم مفتخرم كه درد را بدون دارونما تحمل كرده ام. حالا هم جوجوي من آنقدر استحاله شد كه جلوي چشمانم ناپديد گرديد درد را توي بند بند وجودم حس مى كنم . درد كشنده هجران با يادگاري يك تاج نامريي.
اما من از هيچ چيز پشيمان نيستم ، من در زندگي تا اوج رفته ام ، هق هق گريستم ، بلند شادمانه كودكانه از ته دل خنديده ام، عاشق شده ام و در فراز عرش پرواز كرده ام ، دل شكسته شده ام ودر فرود زندگي تا مرز از بين بردن خودم پيش رفته ام ، با كله توي ديوار سيماني اشتباهاتم رفته ام و سقوط آزاد احساساتم را تجربه كرده ام. من با بند بند وجودم شور زندگي را لمس كرده ام، پس بايد زنده بما نم. مردگي ممنوع.....

1 comment:
جوجو همینجاست. پرم نداره که بپره. چاخان نکن
Post a Comment