این شعر را نازی عزیزم یاداوری کرد اندر احوالات مشق شب !!!!
برعاشقان فريضه بود جستجوي دوست
بر روي و سر چو سيل دوان تا به جوي دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه ها
اي گفت و گوي ما همگي گفت و گوي دوست
اي گفت و گوي ما همگي گفت و گوي دوست
گاهي به جوي دوست چو آب روان خوشيم
گاهي چو آب حبس شدم در سبوي دوست
گاهي چو آب حبس شدم در سبوي دوست
گه چون حويج ديگ بجوشيم و او به فکر
کفگير مي زند که چنين است خوي دوست
کفگير مي زند که چنين است خوي دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگيرد يکباره بوي دوست
تا جان ما بگيرد يکباره بوي دوست
چون جان جان وي آمد از وي گزير نيست
من در جهان نديدم يک جان عدوي دوست
من در جهان نديدم يک جان عدوي دوست
بگدازدت ز نار چو مويت کند ضعيف
ندهي به هر دو عالم يکتاي موي دوست
ندهي به هر دو عالم يکتاي موي دوست
با دوست ما نشسته که اي دوست دوست کو
کو کو همي زنيم ز مستي به کوي دوست
کو کو همي زنيم ز مستي به کوي دوست
تصويرهاي ناخوش و انديشه رکيک
از طبع سست باشد و اين نيست سوي دوست
از طبع سست باشد و اين نيست سوي دوست
خاموش باش تا صفت خويش خود کند
کو هاي هاي سرد تو کو هاي هاي دوست
مولانا کو هاي هاي سرد تو کو هاي هاي دوست
No comments:
Post a Comment